تبليغاتX
چرا برای تو زنده می شدم
چرا برای تو زنده می شدم
اگه اون قدری که دوست دارم تو هم منو دوست داشتی هیچ وقت نمیگفتی ترکم کن

بانام و یاد خداوند مهربان

با سلام به تمامی عاشقان

دوستان گلم از خدای مهربون خیلی سپاسگزارم که من رو به اون کسی که دوسش دارم رسوند

امیدوارم که هر کی عاشقه به عشقش برسه

و از خدا برای تموم عاشقا بهترین ها رو آرزو میکنم وامیدوارم که همه انسان با عشق امید و آرزوهای

قشنگ در کنار هم خوشبخت زندگی کنن و هر عاشقی  که عشقی

 رو دوست داره هر چه زودتر بهش برسه

عاشق باشید عشق بورزید

عشق هدیه کنید

دوستت دارم تا ابد

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط احساس من |

زمانی می انديشم که تو را دوست دارم

زمانی رنج بردم که شايد مرا دوست نداشته باشی

زمانی احساس می کنم که مرا دوست می داری

در اين هنگام است که خود را خوشبخت حس می کنم

زمانی که در برابر تو هستم

فکر می کنم تو برايم بی تفاوتی!

و اما همينکه از تو دور ميشوم غم تنهايی بر من غلبه ميکنه!

و زمانی احساس می کنم تمام وجودم در تو خلاصه می شود؟

و دوريت برايم طاقت فرساست و بلاخره.......

زمانی احساس ميکنم که شايد ديگری وجود داشته باشد که تو را دوست بدارد

در آن وقت است که به او حسد ميبرم

و آن زمان است که احساس ميکنم

معبد عشق من که در قلب تو جای داشته

در قلب کس دیگری بوده و اوتو را دوست داشته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط احساس من |

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام.
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم...
آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم
که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.
برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم،
بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
و محبت تو را می پذیرم، بی آنکه دغدغه‌ي فردا را داشته باشم
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط احساس من |

افسانه چشمان تو غریب است مانند برکه ای ناآرام و در حال
گریز کاش نقاش چیره دستی بودم تا جنگل سبز چشمان تو را به
تصویر می کشیدم.
من التماس نگاهت را با مظلومیت تمام فریاد کردم و هر شب
نوشته های عریانم را در کوچه پس کوچه های خلوت شهر
به دست نسیم صبحگاهی سپردم.هر شب از راز چشمان تو
نوشتم و تو را با قلمم به شهر بت رساندم و دست آخر از نامه
گذشتم .
کاش امشب بغض آسمان با بغض درد آلود من همدرد شود
تا غم از دست دادن تو را با نوای غریبانه ای به اوج فلک برسانم
و چشمان اشکبارم را در عزای بی تو بودن در گورستان تنهایی
سبکبار کنم .
دلم یک همدرد می خواهد قلمم همدرد است اما هرچه می نویسم تو
را فراتر از نوشته هایم می بینم . وای قلمم کم کم میمیرد و من می مانم
و بغضی که در گلو به شیداییم دامن زده است. وقتی نمی آیی و خورشید
بی وفایی چشمانت در پس ابرها غروب می کند غصه می خورم.
شاید تو بیایی اما دردی گریبانگیر سرنوشت من و توست
کاخ کاغذی ما را آب و باد برد.
اول دبستان بودم که نوشتم، آب ، بــــاد ، بــــــاران.....
شادی ام دیدن رویت بود نه نوشته ای که فریبم دهد
من انسان نخستین نیستم که وجودم تشنه تکلم باشد.
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط احساس من |

و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگيرد

از اول تا آخر بی وفايی هايت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنيا بنويسم
و باز هم جا کم بيا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به يادت گريه کنم که
خدا جايم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که ميتوانم
چشم هايم را ببندم
و خيال کنم:
هنوز دوستم داری!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط احساس من |

 با من نگاه كن
از تپه هاي دلتنگي
به قطره هاي اخر عشق
كه تبخير مي شود.
و طنين هر چه مهرباني
در كوچه هاي خلوت باراني....

با من نگاه كن
كه نام من از كنار نام تو
چه غمناکانه پاك ميشود
مثل حضور زندگي
از متن هميشه ي شب.

با من نگاه كن
از پشت شيشه ها
به اخرين ستاره
شايد عشق
پرواز ساده ي كوتاهي بود
در شاخه هاي جواني....
و نهايت
نهايت رستن
در دست هاي مهرباني...
و عشق
هم مرگ بود
هم زندگاني...

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط احساس من |

گفتي ميروم
باران كه ببارد بر ميگردم
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدارو دست ها
در گذرباران هايي كه آمدند
تا دست خلوت هاي مرا
به دور دست تو گره بزنند
مي گذرد
و تونيامدي
حق داري
ديگر روزگار اعتمادبا باران وبابونه هاي خيالي گذشته است
و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم
هر باراني كه ببارد
چشماني منتظر دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
كه صاحب شعرند
و قرار است روزي
به بهانه باران برگردند
 
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط احساس من |

بايد در سكوت مي‌انديشيدم
مي‌انديشيدم كه چگونه ميزان علاقه‌ام را به اثبات برسانم
هر چه سعي كردم حتي نتوانستم دريك جمله بگنجانمش زيرا كه وسعتش از كران تا به كران بود
خواستم فرياد برآورم اما دريغا كه در كلام هم قابل بيان نبود
پس فقط نگاهت مي‌كنم
نگاهت مي‌كنم تا شايد در اعماق نگاهم به آنچه مي‌خواهي برسي
نگاهت مي‌كنم زيرا كه چشمانم دريچه‌اي است از قلبم كه محتوياتش رانمايان مي‌كند

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط احساس من |

شب نیست از اندوه چشمانت،پلکی به روی پلک بگذارم
ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خیالت چشم بردارم

من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعری که سهم چشمهایت شد!
حرفِ دلت با ماه می گفتی؛ ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ

اینگونه با من دشمنی تا کی؛ ـ دیگر به خواب من نمی آیی ـ
در کوچه باغ خواب رویاها ایا نخواهی کرد تکرارم

این چندمین بار است بی خوابی سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه کاملتر، من نیز تا خورشید بیدارم

زیبا شبی بر چشم من بگذر تا در وجودِ خویش دریابی؛
من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم

یک روز باران خوب یادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری
با واژه های ساده اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم

حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم
یک شوق دیرین می دود در من، می‌خواهد از من خواب انگارم

فردا مرا از یاد خواهی برد، فردا همین فردا که می آید
زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط احساس من |

 زير باران نگاهت

گويي آسمان رنگي دگر داشت

شوق با تو بودن

پرواز مي كرد در آسمان قلبم

احساسي داشتم

شايد به بلندي فريادي

كه بشكافد كوهها را

يا به خاموشي نگاهي

كه بر من نگريستي

اين باران رنگي

اين فرياد صدايي دگر

و اين نگاه

نگاهي دگر بود !!

كه من نپسنديدمش...

کاش

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط احساس من |

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط احساس من |

شبي در گوشه اي تنها
شبي مهتابي و و روشن كه از غمها تهي بودم
تو را با شيشه انديشه و شعرم تراشيدم
بتي عشق آفرين گشتي
تنت را در ميان چشمه مهتابها شستم
گرفتي روشني تابنده گشتي دلنشين گشتي
ترا با دست خود در معبد هستي خدا كردم
به معبدها خدايي كن
خدايي كن كه يكتايي
نمي داني اگر روزي ز خود خواهي به تنگ آيد
دل يكتا پرست من
ترا با شيشه سنگين قهرم افكنم بر خاك
كه تا هر كس ترا بيند
بگويد او خدايش را به دست خويش بشكسته
و هر شب
مي نشيند بر سر بشكسته قهرش
كه تا شايد سحر گاهي
بنا سازد خدايش را............

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط احساس من |

هيچکس از عبور
در کوچه تنهايی عشق
داستانی ننوشت

کوچه تاريک و پر سکوت
غمگين و بی انتها
من از اين کوچه سفر خواهم کرد
و به دياری خواهم رفت که
کوچه های عشق پر از همهمه است
شب بوها را در آغوش خواهم کشيد

همگان می گويند :
عاشقی موجب دردسر است
من می گويم :
عاشقی اوج تمنای من است

می دانی پرنده ها در بهار عشق می شوند
سر سبزی درختان را بعد از بوسيدن باران ديده ای ؟
رقص گلها را بعد از هم آغوشی با نسيم ديده ای ؟

علفهای بی تفاوتی را از قلبت بکن
و به جای آنها گلهای آشنايی بکار

بستر تنهايی روحت را
پر از بوسه های عاشقانه من کن
سفره خالی قلبت را
پر از گرمی خواهش من کن

دستهايت را بر بارگاه پر عظمت عشق بگذار
تا اوج بی قراری و التهاب را لمس کنی
آری چه زيباست کوچه دو طرفه عشق
سر سبز و پر درخت
گرم و رخوت آميز

اگر روزی از آن کوچه گذر کنم
به سرو ها سلام خواهم گفت
پونه ها را نوازش خواهم کرد
شب بوها را در آغوش خواهم کشيد
و غصه ها را در جويبار عشق خواهم شست

آری مقصد عبور
از کوچه دو طرفه عشق است

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط احساس من |

 مي دانم اگر تو از كنارم بروي سالهاي شادي به غم و نوميدي تبديل مي شود و افسردگي غم، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته مي سازد. افسوس كه با ديدار تو هوسهاي من، عشقهاي من همه مردند و مرا با اين دل بي ايمان كه جز رنج بردن و غمگساري كار ديگري ندارد تنها گذاشتند. طوفانهاي سرنوشت يكي بعد از ديگري گلهاي زنده و خوش بوي مرا پژمرده كردند و مرا همچون بوته گلي بي برگ و خشك بر جاي گذاشتند.
اكنون روح خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش فراهم كردي غوطه زنان به سوي نيستي مي رود. چه مي‌شد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از حيات جاوداني سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي؟ و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟!
عزيز من ...
با اينكه دوري تو به مثل دوري جسم از روح است، دوري تو زجر و شكنجه است. دوري تو به حكم خاتمه يافتن زندگي من است. ولي مي انديشم وجدانم پر بيراه نمي رود من بايد به خاطر تو و سعادت آينده تو اين مصايب را تحمل كنم. از تو خواهش دارم سعي كني از محيط مغناطيسي اين عشق لعنتي خود را خارج سازي و اطرافت را به خوبي بنگري؛ باشد نشاط و شادماني و سعادت آينده خود را به مردي كه خاكستر غم تمام وجودش را فرا گرفته است نفروشي. بعد از دوري تو عمر من آنقدرها نيست كه اين عذابها بتواند جسم و روحم را به رنج اندر كند. ولي تو بخاطر پرستش من نبايد خود را به آتش افكني ... مگر خداي مهربان و بزرگ بخاطر دوست داشتن مخلوقش خود را به آتش مي افكند؟...نه...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط احساس من |

زمستان گرچه اینجا لانه کرده
دلم بوی بهاری تازه می جوید
ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد
بهار تازه نزدیک است
من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم
تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم
آنقدر ماندم میان برف نومیدی
میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد
که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید

دلم بوی بهاری تازه می جوید
میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد
سراغ از عشق بی اندازه دیگر نیست
و سهم قلب من آنجا نمی باشد
سراسر معنی بی مهر پوسیدن
سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن
سؤال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود
سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟

دلم بوی بهاری را تازه تنها میان برگ هایی تازه می خواهد
نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز
میان رستنی تازه
نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار
دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد
نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند
برای رستنی تازه
نه در انبوه ماندن ها...


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط احساس من |

 
ترديدي ندارم كه ترا بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست مي دارم. نميدانم چرا به من الهام شده كه ممكن است دست من هرگز به تو نرسد، با اينكه اين را مي دانم سعي مي كنم خودم را به ناداني بزنم و ساعاتي چند به اين عشق بزرگ و آسماني خود دل خوش دارم. ولي باز اكثر اوقات وجدانم به كمكم مي آيد و مرا از اينكه دو برابر سن ترا دارم از اين عشق منع مي كند او مي گويد: «... تو همانند بيمار محتضري هستي كه به هنگام جان دادن نيز مرگش را باور نكند؟» بگذار پـريـوش نـامهربان تو، همانند پرنده اي در فضاي زندگي رقص كنان پرواز كند... افسوس كه او نمي داند چگونه انسان مي تواند با دست خويشتن روحش را از قفس سينه پرواز دهد؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط احساس من |

 
مدتهاست كه روزها و شبها كنار هم , دلتنگي هامونو مي نويسيم تا با با همديگه غربت و خستگيمونو قسمت كنيم ...

مي نويسيم تا عشق رو , درد جدايي و فراق رو , دوري و انتظار و سفرهاي بي انتها رو براي همديگه معنا كنيم . 

قلبهامون با شادي هم مملو از شور و با غمهاي يكديگه لبريز از غم و غصه مي شه و اين يعني همسفر بودن !
ما بدون اينكه خودمون متوجه باشيم ماههاست كه با هم همسفر شديم و با هم دست در دست هم زندگي جديدي رو در كنار هم آغاز كرديم

+ نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط احساس من |

 
به نام خدايي كه كمكم ميكند قلبم بي آنكه ترك بردارد تاب بياورد

نامه اي به دوست
ايمانم را با غرورت آميخته بودم . در عصر ناباوري و آدمهاي ناباور...باورم را بر تو تلقين كرده بودم .
چه درد بيگانه ايست . دوست را به ياري خوانده بودم و حال اين رنج تلخي است وقتي كه به تنهايي كشيده مي شوم.
بارها در سكوتم سخني فراتر از درك سكوت با دلت گفته بودم.خيال مي كردم با سكوتم آميخته اي.گويا تو بر چشمان پر از نور اميد من ...تنها خيره گشته اي.
عهد را با پيمانه ترين پيما ن ها در دلم ريخته بودم و بي خبر از اين كه همه بي جا ريخته ام...
من احساس ميكردم...كه تو من را همانگونه احساس ميكني كه احساست ميكنم و به باور هايم باور داري.
قاصد خوش خبرم بر خلاف هميشه با پر و بال زخمي خبري را نثارم كرد كه ستون وفا در دلم لرزيد...
چه پنهان بود در نظرم روزي كه همه ي بند ها گسسته شود و همه ي پيمان ها شكسته .
نمي دانستم جاذبه ي تنهاييم آنقدر قوي است كه حتي تو حس بودنم را در كنارت لگد مال كني.
و حال....
هدفم تنها و تنها هدفي است كه ارزش اين همه راه تنها رفته رو داشته باشه و رسيدن به كمالي است كه انسان گر خود خواهد شايسته ي آن است.
من خوب ميدانم كه مرز بين هوس و عشق تار مويي است تا ايمانم را بيازمايد...هرگز به ايمانم شك نخواهم كرد........
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط احساس من |

گاه كه در تنها ترين سكوت لحظه هايم از پشت پنجره بر حركت آدمكها مينگرم
در دل ميگويم:
اين دنيا جايي براي تنهاييست...ما انسانها انسان بودن را فراموش كرديم و به سوي تمدني پيش رفتيم كه زندگيمان را توأم با آرامش سازد...آرامشي كه قلبهايمان را زيكديگر جدا كرد!
به آسمان نگريستم...شب با سرعت هر چه تمام تر در پيش بود و اندك نور خورشيدي را كه در آسمان باقي بود به كنار ميزد و خود نمايي ميكرد.
بغض سنگيني بر فرباد بي صدايم چيره شد و آسمان چشمانم را باراني كرد...
هر چه بيشتر مي انديشيدم بيشتر تنها ميشدم.
قلبم ميزد و مي دانست كه هيچ كس به خاطر تپيدنش ستايشش نميكند و ميدانست كه بايد به تنهايي خوني را در رگهايم جاري سازد كه عشقي به جاري شدنش نخواهد باليد...
از كورسوي آسمان ستاره اي اسرار داشت كه خود نمايي كند .ميدانست كه در اين عصر يخي نگاهي بر تن نقره ايش خيره نميشود و انگشتي به سويش اشاره نخواهد كرد كه بگويد :اين ستاره مال من است!
و اما او سعي داشت اندك نور اميدي را را كه در دل داشت بارز كند.
قلبش ميتپيد و اميدي دلش را منور ميكرد.
هر چند گاهي در دل آسمان به فراموشي سپرده مي شد و با قدرت ايمان دوباره ظاهر...
در دل احساس كردم به دنبال همدلي است و كوشش كردم تا همدلش باشم.
دوستش داشتم چون خودنمايي نميكرد...چون صادقانه عاشق آسمان بود و اميدوا ر...
از آن شب به بعد هر لحظه ايمان در دلم بيشتر جوشيد و تمام تلاشم بر اين شد كه به فراموشي فلب ها سپر ده نشوم.
من سعي كردم هنر دوست داشتن را بياموزم تا هميشه دوستم بدارند.
من...من شدم و آن ستاره ي كورسوي آسمان هر شب نوراني تر و در دل من نيز نور ايماني درخشيد كه ستاره به وجودم بخشيده بود.
من و او همراه شديم و هر دو با هم پيمان بستيم كه در تيره ترين لحظات زندگي با از خوشبختي مون دفاع كنيم...
و ايمانمان را به باور بنشانيم....!!
 
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط احساس من |

از از تو مي نويسم از تو که فرصت ورود به وجودت را به من بخشيدي ؛تو که توانم بودي آنگاه که نا توان بودم؛صدايم بودي
آنگاه که نمي توانستم سخن بگويم ؛از تو که روزي آمدي و گفتي دوستت دارم و روزي رقتي و گفتي براي هميشه؛تو که تنها بهانه ي زيستنم بودي و هستي...
نمي دانم از عشق بگويم يا از تنفر؟ از سلام يا خداحافظي؟ از دل سنگ تو يا سرنوشت؟ از ديروز و يا امروز و يا شايد فردا.......
از گذشته نمي گويم چون گفتني ها را مي داني ؛ از امروز حرف مي زنم که سرابي بيش نيست و از فردا که با تو بهشت است
و بي تو تلخي سرنوشت؛نمي دانم به پشت سرم نگاه کنم که دشتي پر از گل هايي ست که به پايم ريخته اي لبريز از خاطره و عشق يا به فردا به پيش رويم به چند قدم جلو تر نگاه کنم که پر از سنگ ها ييست که بر سر راه رسيدن به تو وجود دارد
و از همه بدتر امروزم که پا در مردابي دارم که هر لحطه بيشتر در آن فرو مي روم و همه چيز تمام ميشود....
به هر طرف که نگاه مي کنم از آن ميگريزم از خاطزات گذشته از حال که تنهايم گذاشته اي و از فردا که بايد بي تو سر شود
من راهي را پيش گرفته ام که حاظرم تا آخر آن را طي کنم با همه ي سختي هايش مي داني چرا؟ چون خوانده بودم جايي :تيري در تاريکي خورد به قلب هدف؛ ولي تو سد راهم شدي
اگر در پايبندي به تو ذره اي کوتاهي کرده بودم اگر در عشقم کوچک ترين شکي داشتم خاطراتت را نابود مي ساختم ولي تو براي هميشه رفتي و مرا در انتظارت نشاندي....
هميشه گفته ام شايد تولد تو ۱ اتفاق ساده بود ولي آشناييمان شيرين ترين حادثه اي بود که در زندگيم رخ داد.
از تو متنفر مي شوم اما باز عاشقت ميشوم باز از تو متنفر ميشوم اما باز بيشتر عاشقت ميشوم و تو با هر کاري که انجام دهي من نمي خواهم هرگز و هرگز و هرگز کس ديگري جز تو را دوست ذاشته باشم
آآآهاي ديدار ما ۱ اتفاق ساده نيست عشق تو چيزي نيست که من قادر به فراموش کردنش باشم
ولي بدانکه اگر بازيچه ي دستت بوذم بازي لذت بخشي بود گرچه بازنده بودم
اما اينو يادت نره (خوب بازي کردن مهم تره)
بردن حق من بود.........

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط احساس من |

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
تامي از دوستداشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و درکوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطرهاشکي به ياد همه خاطره ها

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط احساس من |

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

 براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

يادت بخير

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط احساس من |

دوست دارم هميشه اسمت رو بگم
اسمي که زندگي رو به من داده
دوست دارم هميشه يادت بکنم
يادي که عشق و محبتاش همه
پر از خاطره است
خاطرات رنگارنگ
خا طرات جورواجور
قلب تو يه پنجرس
که به من اميد و آرزو ميده وقتي دوست داشتن تو
روح و جسم و نوازش ميکنه
چرا شعرم رو به تو هديه ندم ؟
وقتي دلهامون به هم نزديکه
چرا تنهات بذارم؟
چرا اخمت بکنم؟
عهد و پيموني که بستيم با هم
تا زمون مرگ شکسته نميشه
هميشه تو هر جا
تو هر زمون
اين سخن يادت باشه
اگه عشق توي چشات موج ميزنه
ديگه جايي براي نفرت و غم نميذاره
اين دل نميشکنه

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط احساس من |

تازه حس می کنی که چقدر حضورشان در زندگی ات روان است .

من زير آسمان بلند هستم ... راه می روم ... نفس می کشم .

من اين روزها زياد دلم می گيرد ...

حس می کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...

عادت می کنم به فهميدن ... کنار می آيم با بودن ...

طی می کنم با زندگی ... گذر می کنم از اتفاق ...

دلم فرياد می خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و

تبسمی طولانی ...
ميخوام هميشه دوستت داشته باشم..

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط احساس من |

سر تقدير در اين بوده كه عابر بشوم
سمت غربتكده اي تازه مسافر بشوم
جاده و توشه و شب منتظر پاي منند
بگذاريد كه بي وسوسه زائر بشوم
زائر معبدي از جنس تمناي غزل
بگذاريد پر از خواهش شاعر بشوم
ماندنم معجزه و رفتن من تلخ و سياه
بگذاريد كه بي معجزه ساحر بشوم
برد اگر چشم تو از ياد مرا پس بگذار
در حريم غزل سبز تو ظاهر بشوم
هر چه دور از تو شدم لحظه غزل تر شده يا...!
حكمت عشق در اين بوده كه شاعر بشوم
وقت تنگ است و دلت غرق خداحافظ من
بگذاريد كه بي گريه مسافر بشوم!!!

+ نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط احساس من |